| جوانان بنى هاشم (قسمت یک) على اكبر ، پسر جوان امام حسين ع |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| جمعه, 18 آذر 1390 ساعت 09:02 | |||
|
جوانان بنى هاشم (قسمت یک) على اكبر ، پسر جوان امام حسين ع
از اين پس ، نوبت جوانان هاشمى از دودمان خود حسين است . ياران ديگر امام ، تا زنده بودند نگذاشتند حتى يك نفر از ((بنى هاشم )) به ميدان رفته ، بجنگد، ولى وقتى همه شان با روح سرخ ، به ديدار يار رفتند و پيشمرگ اولاد رسول اللّه گشتند اينك نوبت اينان است . هر چند كه از شمار رزم آوران جبهه امام كاسته مى شود، بر عزم فولادين و جسارت و مقاومت بازماندگان از اين سپاه مى افزايد. امام خود را در آخرين لحظه بر بالين شهيدانش مى رساند و آن سرهاى پاك باخته اى را كه بر آستان پوچى زندگى و پليدى سازش و تسليم ، فرود نيامده است روى زانو مى نهد و مى نوازد و محبت مى كند و با نگاه رضايتمندانه اى بدرقه بهشت مى كند.((على اكبر))، پسر جوان امام حسين ، از پدر اذن مى گيرد تا در مبارزه شركت كند. به يك بار، مهر حسين مى جوشد، تكانى در دل و انقلابى در قلب پديد مى آيد. و اشك در چشم حسين ، حلقه مى زند،( 82) مى بيند آنكه در برابر اوست جوانش است . اگر به ميدان رود تا چند لحظه ديگر، روى زمين و زير سم اسبان دشمن قرار خواهد گرفت و اين شبيه پيامبر، همچون گلى در چنگ طوفان ، خزان زده و پر پر مى شود. اين آيه در نظر امام جرقه مى زند و بر دلش مى تابد كه : ((مؤ من بايد خدا و پيامبر و جهاد و مبارزه در راه خدا را به هنگام ضرورت و نياز، بر خانه و كسب و كار و قوم و خويش و زن و فرزند و پدر و برادر و خانواده ، برترى دهد و به سوى جهاد بشتابد...)).( 83) اين الهام و اين بنياد فكرى و ساخت روحى ، امام را چنان فداكار و با گذشت مى سازد كه به قتل عام فرزندان و ياران و اسارت خاندان خود و به آتش كشيده شدن خيمه هايش و سختيها و فاجعه هاى بسيار ديگر، تن در مى دهد و همه را در راه هدف مقدس خويش ((فدا)) مى كند و براى رسيدن به ((جانان ))، ((جان )) مى دهد. و هرچه را كه از ((او)) مى رسد، نيكو مى شمارد و استقبال مى كند. ((على اكبر))، جوانى است دلاور و پرشور و جنگجويى است تكاور و بى همانند. سيمايى ملكوتى دارد و ايمانى بس والا. سخنش ، چهره اش ، راه رفتنش و حركتش ، چهره و سخن و راه رفتن پيامبر را در خاطره ها تجديد مى كند و يادآور آن همه شور و حماسه و حركت و جذبه است . وقتى آرزوى ديدار رسول خدا را مى كنند به اين جوان مى نگرند. احساسى رقيق در دل دارد و در كنار آن نفرتى شديد و كينه اى مقدس از ستم و تبعيض و استضعاف و استثمار و مسخ انسانها و خريدن انديشه ها... على اكبر، معنويّت مجسّم است و اين الفاظ به سختى مى تواند چهره ((على اكبر)) را تا اندازه اى بس اندك ، ترسيم كند. سوار بر اسب مى شود. و آهنگ رفتن به ميدان ، در چشمان جذابش حلقه هاى اشك مى آورد. فرزندم ! تو و گريه ؟ پدر جان ! نمى خواهم گريه كنم ولى فكرى مرا مى رنجاند و اشك در چشمانم مى آورد. چه فكرى ، فرزندم ؟ اينكه مى روم و تو را تنها و بى ياور مى گذارم . فرزندم ! من تنها نمى مانم ، به زودى با تو، خواهم بود. حسين ، چنان با قاطعيت و صلابت و استحكام ، اين سخن را مى گويد كه گويى پسرش را در يك بزم سرور و مجلس ضيافت خواهد ديد. از هم جدا مى شوند. پسر رشيد و دلاور، روانه ميدان مى شود. پسر از جلو مى رود. نگاه پدر از پشت سر، با حسرتى دردناك ، آميخته با شوقى وصف ناپذير، به قد و بالاى اوست . نگاهش از فرزند جدا نمى شود، نگاه كسى كه از بازگشت او نااميد و ماءيوس است . آنگاه رو به آسمان كرده آنان را نفرين مى كند: ((خدايا! شاهد باش ! شبيه ترين مردم را به پيامبرت ، در چهره و گفتار و منطق و عمل ، به سوى اين مردم فرستادم . خدايا! جمع اين مردمى را كه از ما دعوت كردند ولى خود به روى ما شمشير كشيدند و از پشت بر ما خنجر زدند و به جبهه دشمن پيوستند، پراكنده ساز و بركات خويش را از اينان برگير و روز خوش بر اينان نياور)).( 84) راستى كدام قلم و كدامين بيان است كه بتواند اين صحنه را مجسم و ترسيم كند؟ صحنه اى كه پسرى در برابر پدر ايستاده و اجازه نبرد مى طلبد، هر دو در يك ((راه ))اند و هر دو نيز در يك ((فرجام مشترك )) با هم . صحنه اينكه اين دو، دست در گردن هم مى اندازند تا پس از اين ((پيوند))، از هم ((جدا)) شوند ولى پس از ساعتى باز هم ((با هم )) خواهند بود. صحنه اى كه دل پسر، در چشمه چشم پدر شناور است و دو قلب ، با هم مى طپند و به يك عشق ، مى بينى كه ((كلمه )) براى توصيف اين حال ، كوچك و محدود است و ناتوان . و آن همه عظمت و ژرفاى ايثار و فداكارى در قالب ((لفظ)) نمى گنجد و ((واژه )) عاجز است و قلم به ناتوانى خود اعتراف مى كند. ((على اكبر)) در صحنه نبرد، با سلحشورى و قدرتى شگرف ، مى جنگد و گروهى را به خاك مى افكند. در بحبوحه توان جوانى است و اوج قدرت جسمى و از نرمى عضلات ، چالاكى بدن و خسته نشدن مچ دست و بازو و پشت و كمر، كه از بايستگى ها و نيازهاى نخستين يك شمشير زن است ، برخوردار مى باشد. هنگام شمشير زدن ، آنچنان با مهارت شمشير فرود مى آورد و چنان سريع و زبردست حمله مى كند و دفاع مى نمايد كه مانورها و حركت ها و نمايش هاى رزمى او مورد توجه قرار مى گيرد و ديد همگان را به خود مى كشد و حتى سربازان جبهه مخالف هم زبان به تحسين مى گشايند و نمى توانند از ابراز شگفتى و اعجاب ، خوددارى كنند. على در ميدان ، هنگام حمله هايش اين رجز را مى خواند: ((من پسر حسين بن على هستم . به خداى كعبه سوگند كه ما به پيامبر سزاوارتريم و به خدا قسم ! هرگز نبايد ناپاك زاده اى همچون يزيد، بر ما حكومت كند و سرنوشت جامعه اسلامى را در دست گيرد...)).( 85) در حمله هاى پياپى خود، گروه زيادى را مى كشد و در فرصتى كوتاه به اردوگاه امام مى آيد و آب مى طلبد تا لبى تر كند و جانى بگيرد.( 86) فعاليت زياد و نبرد در زير شراره سوزان آفتاب نيمروز، به شدت او را خسته كرده است و سخت تشنه است . از ميدان برمى گردد ولى نه به جهت فرار از جنگ و درگيرى و به خاطر شانه خالى كردن از مسؤ وليّت و نبرد و جهاد، بلكه تا با نوشيدن مقدارى آب و با تجديد نيرو، توان بيشترى براى پيگيرى و ادامه مبارزه بازيابد. ولى ... آبى نيست . دوباره با همان حال به رزمگاه مى شتابد و پيكار مى كند و در پايان اين ستيز، از هر سو مورد هجوم و يورش وحشيانه خون آشامان دشمن قرار مى گيرد و در پى ضربتهاى فراوان آنان از پاى درمى آيد و... بر زمين مى افتد. گويى ستاره اى از سينه آسمان فرود مى آيد و روى خاك مى نشيند. حسين ، با شتاب به سوى ((على اكبر)) روان مى گردد و چون ياراى تحمل اين را ندارد كه سر فرزند محبوب خود را بر خاك بيند، آن سر خون آلود را بلند مى كند و با گوشه جامه اش تا آنجا كه در امكان اوست خاك و خون را از چهره فرزند، مى زدايد. و در همان نگاه اول مى فهمد كه فرزند، زندگى را بدرود گفته است . ولى در اين حادثه ، هرگز نمى نالد و نمى گريد و به هيچ رو، اشك نمى ريزد، در حالى كه چشم به سوى آسمان مى دوزد در چهره اش اين سخن را مى توانى خواند: ((خدايا! اين قربانى را در راه اسلام بپذير)). و اين صداى رساى حسين را در دو جبهه مى شنوند و اين روحيه بزرگ حسين ، حيرت تاريخ نگاران را نيز برمى انگيزد. على اكبر، اولين شهيد از فرزندان ابوطالب است كه در ركاب پدرش حسين بن على (عليهما السّلام ) به فيض شهادت مى رسد.( 87) و اينك مجاهد نوجوانى در آستانه نبرد، با اين عقيده و روحيّه كه : ((تا من سلاح بر دوشم ، عمويم كشته نخواهد شد)).( 88) صاحب اين سخن حماسى و روح بزرگ ، كيست ؟ ((قاسم ))! فرزند امام حسن مجتبى (عليه السّلام ). پيش عمويش مى آيد و اجازه نبرد مى خواهد. امام در اجازه دادن به يادگار برادرش ، درنگ مى كند. قاسم آن قدر التماس مى كند و بر دست و پاى امام بوسه مى زند تا رضامندى او را جلب نمايد. اشك شوق در ديده ، بى تاب شهادت ، با اندامى كوچك كه زره هاى بزرگسالان بر تنش گشاد است ، از امام جدا مى شود و سوار بر اسبى ، پايش به ركاب نمى رسد. فقط سيزده سال دارد، به ميدان مى رود و خويشتن را معرفى مى كند و پدر و دودمان خود را و دليرى و بى باكى و ايمان پاك خود را بر آنان مى شناساند( 89) و به پيكار مى آغازد و با هماوردان ، پنجه نرم مى كند. پس از پيكارى سخت كه تعدادى از نفرات دشمن را مى كشد، بر او حمله مى كنند و در اين گير و دار هجوم و دفاع و زد و خورد، يكى از جنگجويان سپاه كوفه شمشيرى بر سرش فرود مى آورد. ((قاسم )) به رو در مى افتد و با فريادى جانسوز، عمويش را به يارى مى طلبد. حسين ، چونان عقابى تيز پر، خود را به ميدان مى رساند و پس از نبردى كوتاه ، به بالين فرزند برادر مى نشيند، در حالى كه قاسم لحظه هاى واپسين را مى گذراند و پاشنه پا بر زمين مى سايد. امام ، قاتلين او را نفرين مى كند، آنگاه مى فرمايد: قاسم ! بر عمويت بسى ناگوار و دشوار است كه او را به كمك بخواهى ولى او نتواند به موقع ، ياريت كند... و قاسم را بر سينه مى گيرد و پيكر مجروح اين شهيد را به اردوى خود مى برد. در حالى كه هنگام بردن ، پاهاى قاسم بر زمين كشيده مى شود. و او را كنار جسد فرزندش ((على اكبر)) بر زمين مى نهد.( 90) و عموزاده ها و خانواده خويش را به صبر و مقاومت و تحمّل شدايد دعوت مى كند، كه زمينه ساز عزّت آينده است .( 91) فرزندان ابوطالب فرزندان ابوطالب ، در لحظات خونرنگ عاشورا، حماسه آفرينان نستوهند. اولاد عقيل ، اولاد جعفر، فرزندان على (عليه السّلام )... غير از مسلم بن عقيل كه به نمايندگى از امام حسين (عليه السّلام ) به كوفه مى رود و در نهضت كوفه به شهادت مى رسد، ((عبدالرحمن )) و ((جعفر)) دو پسر ديگر عقيل نيز، در كربلايند. هر كدام ، گام استوار خويش را به ميدان جهاد مى گذارند، رَجَز مى خوانند و با دشمن درمى آويزند. هريك ، در نبرد، بيش از ده نفر را به هلاكت مى رسانند. و آنگاه ، ... معراج شهادت .( 92) دو جوان ديگر، كه يادگار مسلم بن عقيل اند، در كربلا جان خود را فداى حق مى كنند: عبداللّه و محمّد در چندين حمله پياپى ، نفرات زيادى را از دشمن به خاك مى افكنند. رشادت پدر را دارند و فداكارى و ايثار ((مسلم )) را تداوم مى بخشند. عبدالله ، پس از نبردى دلاورانه ، با تيرهايى كه بر پيشانى و قلبش مى نشيند، بر زمين مى افتد. پس از شهادت عبداللّه ، فرزندان ابوطالب ، يكپارچه دست به قبضه شمشيرها مى برند و حمله اى هماهنگ و متّحد را شروع مى كنند. حسين (عليه السّلام ) در اين لحظه ، رو به آنان ، فرياد مى كشد: اى عموزادگان ! بر مرگ ، شكيبا باشيد... و... در اين حمله دسته جمعى است كه ((محمد)) بر خاك مى افتد و با خونش پيمان حمايت از امام و دفاع از حق را امضا مى كند.( 93) حماسه هاى آل ابوطالب تمام ناشدنى است . ((عون )) و ((محمد)) دو چهره درخشان ديگر از اين دودمان شرف و كرامت و عزّت اند كه در كربلا فداكارى مى كنند. هر دو جوان ، پسران ((عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب ))اند. مادر ((عون ))، حضرت زينب كبرى است . اين دو جوان هاشمى مانند ديگر حماسه آفرينان دلير، در وفا به پيمان و عمل به تكليف خويش ، قدم به ميدان مى گذارند و مبارز مى طلبند و رجز مى خوانند، خود را معرفى مى كنند و در جهادى چشمگير، پس از كشتن جمعى از نيروهاى دشمن ، در اثر شدّت جراحات و ضربتهاى شمشير دشمن ، به شهادت مى رسند و حماسه اى براى دين و افتخارى براى دودمان خويش مى آفرينند.( 94) جوانان هاشمى هم ، روى در نقاب خاك مى كشند. قربانگاه عشق ، آنان را در راه خدا به ((مشهد)) خونين مى كشاند و با چهره هايى نورانى ، و برافروخته از شوق و گلگون از وصال ، به ديدار خدا مى شتابند و به پيامبر و شهداى صدر اسلام مى پيوندند. و... اين راه هنوز ادامه دارد. پی نوشت 82- مقاتل الطالبيّين ، ص 115. 83- (( قُلْ اِنْ كانَ اباؤُكُمْ وَاَبْناؤُكُمْ وَاِخْوانُكُمْ وَاَزْواجُكُمْ وَعَشي رَتُكُمْ وَاَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَمساكِنُ تَرْضَوْنَها اَحَبَّ اِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهادٍ فى سَبي لِهِ، فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَاءْتِىَ اللّهُ بِاءَمْرِهِ ... )) ، (توبه / 24). 84- نفس المهموم ، ص 164. 85- (( اَنَا عَلِّىُ بنُ الحُسَيْنِ بْنِ عَلِى نَحْنُ وَرَبُّ الْبَيْتِ اَوْلى بِالنَّبِىِّ تَاللّهِ لايَحْكُمُ في نا ابْنُ الدَّعى اءضْرِبُ بِالسَّيفِ اُحامِى عَنْ اَبِى )) (مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 257). 86- مقاتل الطالبيين ، چاپ دارالكتاب ، ص 77. 87- مقاتل الطالبيين ، ص 114. 88- (( لا يُقْتَلُ عَمّى وَاَنَا اَحْمِلُ السيف )) ، (حياة الامام الحسين بن على ، باقر شريف القرشى ، ج 3، ص 255). 89- (( اِنْ تَنْكرونى فانا ابن الحسنِ سِبْط النَّبىّ المُصْطَفى وَالْمُؤ تمن )) (اعيان الشيعه ، ج 1، ص 608، ده جلدى ). 90- كامل ابن اثير، ج 3، ص 293. نفس المهموم (ترجمه )، ص 170. مقاتل الطالبيين ، ص 88. 91- بحارالانوار، ج 45، ص 35. 92- ابصارالعين ، فى انصار الحسين ، ص 51. 93- ابصارالعين ، ص 50. 94- وقتى خبر شهادت حسين (عليه السّلام ) و نيز شهادت عون و محمد به عبداللّه بن جعفر در مدينه رسيد، مردم به تسليت گويى آمدند، عبداللّه بن جعفر، غلامى داشت كه زبان به شماتت گشود و گفت : اين مصيبت ، از جانب حسين بر ما وارد شده است ! عبداللّه بن جعفر او را به شدّت طرد كرد و گفت : آيا درباره حسين (عليه السّلام ) چنين مى گويى ؟! به خدا قسم اگر من هم در كربلا حضور داشتم دست از حسين برنمى داشتم تا با او كشته شوم . آنچه شهادت اين دو پسر را قابل تحمّل مى كند اين است كه در ركاب برادرم و عموزاده ام حسين (عليه السّلام ) و به خاطر مواسات و مقاومت در راه او شهيد شده اند. آنگاه رو به حاضرين كرد و گفت : الحمدللّه كه خداوند در شهادت حسين بن على ، مرا هم عزّت بخشيد. اگر خودم نتوانستم يارى اش كنم ،بافرزندم كه درراهش شهيدشد ياريش كردم .(ابصارالعين ،ص 39). شنیدنیها دیدنیها سفر مجازی به کربلا ( پانوراما ) دانلود زیباترین تصاویر سه بعدی کربلای معلی (حرم و ضریح امام حسین ع)
|
|