| جوانان بنى هاشم (قسمت سوم) ؛ هل من ناصر ؟ |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| جمعه, 18 آذر 1390 ساعت 09:04 | |||
|
جوانان بنى هاشم (قسمت سوم) ؛ هل من ناصر ؟
از دودمان حسين ، عباس ، على اكبر، مجاهد سيزده ساله قاسم و ديگر پسران امام مجتبى و پسران دلاور زينب قهرمان و نيز فرزندانى از مسلم و ديگران از بنى هاشم به شهادت رسيده اند و همگى ، رسالت خون بنياد خويش را در برابر مكتب و عقيده و ايمان خود و نسبت به امام و رهبر خويش ، به خوبى و به كمال ، به انجام رسانده اند و اكنون ، وارث همه اين شهادتها و شهيدان ، حسين بن على (عليهما السّلام ) مانده است .( 103)و... تنهاست و غريب ! ميدان ، از رزم آوران بنى هاشم و ديگر اصحاب فداكار و جانباز، تهى است و پيكر در خون تپيده فداييان امام ، در ميان رزمگاه بر جاى مانده است ، و حسين ، قهرمان اين نهضت و مرد شماره يك اين حركت خونين و حماسى و جنبش الهى كه تنها مطلوب سپاه عمر سعد است و كشتن او را كه حاضر به بيعت نشده و حكومت جور را به رسميت نشناخته است و براى ادامه زندگى ، با آن بى شرفان پست ، دست نداده است ، در سر دارند. او را يكه و تنها، بدون هيچ ياور و همرزمى ، در برابر خود مى بينند و سرنوشت ، آنان را به لحظه ((امتحان )) كشانده است و كربلا ((صحنه آزمايش )) است و صحنه نماياندن جوهره هر كس بر خود و ديگران ، تا روشن شود كه سره است يا ناسره ؟ ((كربلا)) محك تجربه است ، تصفيه گاه است ، ((فتنه )) است ( 104) تا معلوم گردد كه چه كس شايسته ماندن و درخشيدن بر تارك قرنها و جا داشتن در دلها و انديشه هاست و چه كس بايد به ((زباله دانى تاريخ )) افكنده شود.( 105) كربلا تجلى گاه با ارزش ترين خصلتهاى انسانى همچون : ايمان ، فداكارى ، ايثار، دل آگاهى ، حق خواهى و مرگ كشى است و ((مدرسه )) است و ((آموزشگاه )) و عصاره تاريخ و فشرده همه صحنه هاى نبرد حق و باطل در درازاى تاريخ و پهناى زمين . و حسين ، تنهاست . و چهره اش در هاله اى از افروختگى شوق آميز فرو رفته است . بيگمان او در اين حال ، به فلسفه بلندى مى انديشد كه خود و يارانش بر سر آن ، جان را مايه گذاشته اند. امام رو به دشمن ، فرياد ((هل من ناصر)) مى زند تا طنين آن ، ذرّه اى انسانيت و وجدان خفته را نيز اگر در آن سو موجود است بيدار كند: آيا يارى كننده اى براى ما هست ؟ و آيا حق طلب و دادخواهى هست كه به خدا روى آورد؟ آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ آيا فريادرسى هست كه به خاطر خدا به يارى ما بشتابد؟...( 106) و جواب ... سكوت ! به خيمه ها برمى گردد و با اهل حرم سخنها مى گويد، سپس ، فرزند شيرخوار خود را به نام عبدالله مى طلبد تا براى آخرين بار با او وداع كند. جلو خيمه ها مى نشيند و كودك را در دامان مى گيرد. مى خواهد كه از لبهاى كودكش بوسه برگيرد كه ناگاه ... از سوى سپاه دشمن ، كه روح يزيدى و فرهنگ اموى سراسر آن لشكرگاه و لشكر را تسخير كرده است و هيچ انسانيت و شرفى در آن يافت نمى شود، تيرى جانسوز برمى خيزد و بر گلوى ((عبداللّه )) مى نشيند و تير، قبل از امام ، گلوى نازك او را بوسه مى دهد. جنايت هولناكى ، رخ مى دهد.( 107) امام ، همچنان كه پيكر خونين فرزند كوچك خود را كه اينك در شمار شهيدان بزرگ درآمده است در آغوش دارد، مشتى از خون اين گلوى نازك برمى گيرد و به آسمان مى پاشد( 108) يعنى كه : ((خداوندا! اين خون را نيز بپذير)). سپس مى گويد: ((خدايا! اگر نصرت آسمان ، براى ما مقدّر نيست ، پس بهتر از آن را براى ما قرار بده و به سود ما از اين ستمگران انتقام بگير...)).( 109) و كودك را به خواهر مبارز و صبورش ((زينب )) مى دهد تا در كنار ديگر كشته ها از دودمانش نهاده شود.( 110) حسين ، قبل از اينكه مبادرت به حمله عمومى كند، جنگ تن به تن مى كند. وقتى وارد ميدان مى شود هماورد مى خواهد. هنگامى كه حسين (عليه السّلام ) براى پيكار وارد ميدان مى شود، جسد ياران مقتول خويش را مى بيند ولى نه از دست دادن فرزندان و برادران ، عزم او را براى نبرد، سست مى كند، نه مشاهده اجساد ياران شهيدش كه نتوانسته است جنازه آنان را از ميدان كارزار خارج نمايد. روحيه اى بسيار عالى دارد، عاشقانه مى جنگد، به عشق شهادت ... يكى از حاضران صحنه كربلا كه حسين بن على (عليهما السّلام ) را در آن آخرين ساعت رزم ، پس از شهادت ياران و فرزندان ، تنها در حال نبرد مشاهده كرده بود، با اعجاب و شگفتى از روحيه پرتوان آن حضرت ، اين گونه ياد مى كند: ((به خدا سوگند! من هرگز هيچ انسان مغلوبى را كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشد، قويدل تر، استوارتر، پابرجاتر، با جراءت و با شهامت تر از حسين نديده ام ، نه در گذشته و نه پس از آن روز. در حالى كه به شدّت مجروح بود و هزاران نفر از دشمنان او را محاصره كرده بودند، با همان حال ، وقتى با شمشير به آنان حمله ور مى شد، همچون گله گوسفند، فرار كرده ، ميدان را خالى مى ساختند)). پس از اين حمله ها و تاراندن مهاجمان ، حضرت به جايگاه و مركز اصلى خويش برمى گشت و مى گفت :(( لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظي مِ)) .( 111) ميدان ، صحنه حماسه آفرينى هاى قهرمان كربلاست . در اين روز، امام ، از بامداد تا موقعى كه آخرين مرد كاروان او به قتل رسيد، پياپى دچار مرگ عزيزان و دوستانش شده است ولى وقتى وارد ميدان مى شود چنان با صداى بلند، هماورد مى خواهد و مبارز مى طلبد كه در سپاه عراق ، همه حيرت مى كنند، سپس رجزهاى حماسى مى خواند و ((عمرسعد)) فرمانده سپاه دشمن را به جنگ مى طلبد. ((عمر سعد))، هفت سال از امام جوانتر است ولى جراءت نمى كند به جنگ حسين (عليه السّلام ) بيايد. امام با استفاده از نقطه ضعف او، به نبرد تن به تن دعوتش مى كند و اين نيز يك شكست روانى براى دشمن است . به جاى او كس ديگرى وارد ميدان مى شود و پيغام مى آورد كه ((عمر سعد)) خواسته است تسليم شوى تا جان سالم به در برى ! امام حسين (عليه السّلام )فرياد مى زند چنانچه خودعمرسعدهم مى شنود: ((عمر سعد مرا چنان ترسو و سست و خائن پنداشته كه در اين لحظه سرنوشت ، تسليم شوم و پس از آن همه قربانى دادن ، در مقابل كفر و ستم و فسق ، سر فرود آرم و به همه فرزندان و خويشان و ياران سلحشور و پرشكيبى كه در راه خدا و وفادارى به من ، قتل عام شدند، خيانت كنم ؟!...)). صداى رساى حسين ، روحيه قوى و اراده تزلزل ناپذير او را به خوبى نشان مى دهد. در يك نبرد سخت و حساس ، حسين (عليه السّلام ) هماورد دلير خودش را به نام تميم از پاى مى افكند و حريف ديگرى با شتاب به ميدان مى آيد و همچنين حريف سوم ... و در همه اينها، حسين (عليه السّلام ) چهره پيروز و فاتح نبرد است . فرصت از دست مى رود و هنگام آن فرا رسيده است كه حمله عمومى آغاز شود، پيش از اينكه فرمان يورش همگانى و حمله عمومى از سوى فرمانده سپاه دشمن صادر شود، حسين از ميدان مراجعت مى كند تا آخرين ديدار خود را با بازماندگان در اين كاروان كوچك ،به انجام برساند. وقتى كه هدف انسان در عمل ، ((مشخص ))، ((متعالى )) و ((پرجاذبه )) باشد و نيز انسانى كه سراپا شوق و بى تابى و شتاب باشد، براى رسيدن به آن هدف برتر، در اين صورت ، مشكلترين مشكلات و شكننده ترين ضربه ها و بزرگترين سنگهاى سر راه ، به هيچ هم شمرده نمى شود و انسان هدفدار، سر از پا نشناس ، بيگانه با رنج و خستگى ، نستوه و پرتوان و خروشان ، به سوى آن هدف پيش مى تازد و مى بينى كه موانع ، با همه شكنندگيهايش ، از ميان مى رود، برعكس ، آن كس كه ايمانى و يقينى و شور و جذبه اى و كششى و كوششى به سوى هدف مشخص نداشته باشد، چشمش سراغ بهانه مى گردد و كاهى را كوه مى بيند و يك نابسامانى كوچك و حقير را، دژ تسخيرناپذير و سد پولادين مى پندارد و پياپى به زانو درمى آيد. مگر حسين ،احساس وعاطفه و رقت قلب و مهر پدرى و علاقه خويشاوندى ندارد؟ چرا، و مگر جدا شدن از كودكان حرم و فرزندان درون خيمه ها و اهل كاروان براى او كه ((قدم در راه بى برگشت )) گذاشته است ، سخت و رنج زا و دردناك نيست ؟ چرا، ولى تا آنگاه كه قطب نيرومندترى در اين ميان نباشد و قلب و فكر و انديشه و روح و احساس و همه چيز حسين را به سوى خود نكشد. اينك ، آن جاذبه قوى ، در اين صحنه ، دست اندر كار است و حسين ، با ديگرى عشقبازى مى كند و دل مى دهد و جان را مايه مى گذارد و از همه چيز مى گذرد و در ((آخرين وداع ))، تجلى پرشكوه اين راز را مى بينيم . حسين (عليه السّلام ) اينك با همه هستى اش و همه مظاهر تعلّقات دنيوى به مناى دوست آمده است حسين (عليه السّلام ) اكنون ابراهيمى است كه نه يك تن ، بلكه هفتاد و دو قربانى عزيز، و ((ذبح عظيم ))، به قربانگاه دوست آورده است . مگر نه اينكه در جلوه گاه ((خدا))، ((خود))ى ها رنگ مى بازد؟! حسين (عليه السّلام ) اينك با يك دنيا اخلاص و ايمان و جذبه و شور، به ((مسلخ عشق )) آمده است . پيوند او با خدا، او را همچون امّتى راست قامت و استوار ساخته است ، هر چند كه بى ياور است . يك تنه ، با خصم بى شمار، برابر... با صدور فرمان حمله از سوى سپاه دشمن ، سپاه كوفه يكباره از جا كنده مى شود و حمله عمومى آغاز مى گردد. اينك ، ((حسين )) بايستى به تنهايى در برابر عده اى بيشمار( 112) از خود دفاع كند. اين گروه مى توانند در چند لحظه او را محاصره كنند و از پشت سر و رو به رو و طرف راست و چپ ، ضرباتى بر او وارد سازند و او را به شهادت برسانند. حسين ، براى اينكه محاصره نشود، پيوسته در حال شمشير زدن ، اسب مى تازد و اسلوب جنگى او ((جنگ با تحرك )) است و طورى از جلو سواران سپاه بين النهرين مى گذرد كه نتوانند محاصره اش كنند. امام ، به هر سو حمله مى كند، از دشمن خالى مى گردد و هركس از نبرد با او به خود مى لرزد و خوددارى مى كند، ليكن او با فرياد: (( اَلْمَوت اَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِ؛)) ( 113) كشته شدن ، از ننگ بهتر است ))، باز حمله مى كند. شمشيرهاى دشمن ، تشنه خون اوست و كينه هاشان زبانه مى كشد و رگبار تير، از هر طرف مى بارد. ضربه هاى تير و نيزه ، آن حضرت را مجروح مى سازد. حسين مجروح و خونين بر زمين افتاده است كه يك دسته از سواران سپاه بين النهرين به سوى كاروان حسين به راه مى افتند تا خيمه ها را غارت و چپاول كرده و زنان و اطفال را اسير كنند. اما حسين (عليه السّلام ) خشمگين مى شود و چنان فرياد مى زند كه در ميان هياهو و غوغاى گوشخراش ميدان جنگ ، فرياد او به گوش عده اى از افراد دشمن مى رسد. شمر مى پرسد: چه مى گويى ؟ امام پاسخ مى دهد: ((گيرم كه دين و آيينى نداريد و از روز جزا و قيامت هراستان نيست ، لااقل در زندگى خود، جوانمردى و آزادگى داشته باشيد)).( 114) آنگاه ، عنان اسب را به طرف خيمه ها برمى گرداند تا از غارت خيمه ها به دست اين بى شرافت مردمان بدسرشت و فرومايه جلوگيرى كند؛ چون چنين مى بينند، يا از روى هراس و يا به خاطر بعضى تعصب ها از حمله به خيمه هاى امام دست مى كشند. كربلا رنگ مرگ دارد و بوى خون مى دهد و ((هوا چون سرب ، سنگين است )). تنهايى حسين در اين دشت پر از دشمن ، محسوس است . و چه جانكاه و دردآور. نداى حسين (عليه السّلام ) خطاب به ياران بزرگش ، همچون مسلم بن عقيل ، هانى بن عروه ، حبيب بن مظاهر، زهير بن قين ، مسلم بن عوسجه ... است . آنان را كه به شهادت رسيده اند، ياد مى كند و ندا در مى دهد: اى قهرمانان صفا! اى تكسواران نبرد! چرا ندايم را جواب نمى دهيد؟...( 115) از بدنهاى غرقه در خون دليران آن دشت خونين ، جوابى نمى شنود. ولى خونشان ، گوياست و جوشان ! امام به نبرد پر شور خويش ادامه مى دهد. در قلب سپاه دشمن است و هرلحظه چندين تيغ و تيغ زن ، مقابل شمشير امام حسين (عليه السّلام ) است . قبضه شمشير را با انگشتان خونين خود مى فشرد. دستش مدام در حركت است . اسبش پيوسته بدون لحظه اى درنگ و توقف مى دود و در كام امواج سپاه دشمن فرو مى رود و دگر باره بيرون مى آيد، حسين ، اين رزم آور دلير و اين آزاده مرد آزادانديش ، كه شرافت و شجاعت را همراه شير، از مادر گرفته است ، رو در روى تابش خورشيد، برق تيغش را به چشم دشمن مى زند و بدون وقفه ، پويا و پرتلاش ، با آن روبه صفتان مى جنگد. قدرت ايمان ، به او توانى وصف ناپذير بخشيده است كه در اين تلاش و تكاپوى دايمى اش ، خسته نمى شود. و هنگام حمله به جبهه سياه سپاه دشمن از عمق جان ، بانگ مى زند: اللّه اكبر! ... اللّه اكبر! ... از شمشير امام ، خون مى چكد، از چپ و راست حمله مى كند و دفاع مى نمايد. و با يادآورى هدف مقدسى كه در راه آن به اين جهاد پرداخته و خون پاكش را بهاى بارور گشتن نهال فضيلت اسلام و عدالت دين و حريّت قرآن قرار داده است ، باز خروش برمى آورد و حمله مى كند و شمشير مى كشد و پيش مى تازد و در قلب سپاه دشمن باز هم نواى روحبخش و فرياد پرطنين حسين : اللّه اكبر! ... اللّه اكبر! ... تير از هر طرف بر او مى بارد. زهى از كمانى كشيده مى شود و تيرى بر پيشانى ((قهرمان كربلا)) مى نشيند. امام با دستش آن را بيرون مى كشد اما از جاى آن ، خون فوران مى زند و بر چهره برافروخته از شوق شهادت او جارى مى گردد. اكنون ، ديگر چشمان خون گرفته اش دشمن را به خوبى نمى بيند. مى خواهد با گوشه لباس ، خونها را از چشم و روى خود پاك كند كه در همين دم ، تيرى بر سينه اش مى نشيند و در قلب او نفوذ مى كند و كانون آن همه مهر و ايمان و مركز آن همه شور و حماسه و عزت و شرافت ، آسيب مى بيند. هر كس با هر چه كه در دست دارد بر ((امام )) ضربتى مى زند. و بدين گونه توان امام پايان مى يابد و همچون نگينى بر زمين ((كربلا))مى افتد. اينك ، كربلا خونرنگ است . دشت ، از خون حسين (عليه السّلام ) سرخ فام است . خون او، ترسيم خطّ حائل ميان حق و باطل است . خون ، خط مى كشد و خط و راه ، از خون سرچشمه مى گيرد. و به خون ، ختم مى گردد و خون عاشوراييان ، محك شناخت صادقان و مدّعيان در طول تاريخ مى شود. اين ((خون )) كه امروز بر ((خاك )) مى ريزد، بر سر راه ستمگران خار مى روياند و پيش پاى آزادگان لاله مى كارد. ((آويزه عرش )) بر زمين افتاده است . ازدحامى مى شود... غبارى برمى خيزد... و... فرو مى نشيند... و حسين ، طپيده در خون گرم خويش ... در حالى كه آخرين دقايق را مى گذراند، مى گويد: خدايا! ... راضيم و جز تو معبودى نمى شناسم . (( ... رِضىً بِقَضائِكَ وَلا مَعْبُودَ سِواكَ...)) .( 116) چهره حسين (عليه السّلام ) از التهاب عشق الهى ، در آستان شهادت ، درخشش خاصّى دارد. ((هلال بن نافع ))، كه در كنار عمر سعد ايستاده است ، وقتى خبر برزمين افتادن حسين را مى شنود، خود را به كنار اين بزرگ مرد در خون طپيده مى رساند. منظره اى را كه مى بيند، اين گونه ترسيم مى كند: ((حسين را ديدم ، جان مى داد، به خدا قسم ! هرگز كشته به خون آغشته اى را چون حسين بن على ، زيباروى و جذاب و درخشنده نديده ام ، درخشش سيمايش و شكوه جمال او در آن لحظه مرا چنان به خود مشغول داشت كه از فكر كشته شدن او غافل شدم ...)).( 117) سيدالشهدا(عليه السّلام ) چشمان خون گرفته اش را به آسمان مى دوزد، در واپسين دم ، با آفريدگار خويش ، راز و نياز مى كند. و پس از چند لحظه ... خاموش مى شود و اين ((قلب تپنده )) از حركت بازمى ايستد و همه چيز پايان مى يابد. نه ! نه ! بلكه آغاز مى گردد. حسين ، فقط روز ولادت دارد، چرا كه او هرگز نمرده است . شهادت هم ميلاد سرخ است . در كربلا هرگز چيزى ((تمام )) نمى شود. اين پايانى است براى آغازى ديگر... و اگر پايانى است ، در سخن ماست ، نه در حيات حسين (عليه السّلام ).( 118) سر امام از پيكرش جدا مى شود و بر فراز نيزه اى بلند افراشته مى گردد، چشمان خونبار امام ، بر فراز ((نى ))، آيت بلندى حق است . امام ((جان )) خويش را در راه بقاى ايمان و دين مى دهد و براى رسوا ساختن ((نظام ستم ))، قامت اعتراض برمى افرازد و چون نمى خواهد سايه سياه ذلت و بردگى را بر سر خود و مردمش ببيند، ((نام )) را بر ((ننگ )) بر مى گزيند و به استقبال مرگ مى شتابد و به همراه يارانى سراپا اخلاص و پايمردى و وفا، كه زينت اسلام و افتخار قرآنند، با انتخاب ((شهادت )) رسالت بزرگ خويش را انجام مى دهد، تا به مردمى كه هنوز نمى دانند يزيد دين ندارد و مسلمان نيست بلكه از اسلام به عنوان پوششى براى تبهكارى و فريب و خيانت استفاده مى كند، آگاهى و بيدارى و بصيرت بدهد و به ما و همه نشستگان در كلاس تاريخ و تمامى فرزندان خَلفِ اسلام بياموزد كه چگونه بايد زندگى كنيم و چگونه بايد بميريم . اين درس بزرگ ، به قيمتى سنگين فراهم مى آيد... عاشورا هرچه قساوت دارد يكباره بر آنان فرو مى ريزد و صحرايى را كه آسمان از باريدن بر آن بخل مى ورزد از باران سرخ خون ، سيراب مى كند و بيشتر، كه رود خون در آن جارى مى سازد و درختانى را كه ريشه در خون شهيدان صدر اسلام در رزمگاههاى بدر و احد و خيبر و مرج عذراء و... دارد، به ثمر مى رساند. اكنون سكوتى مرموز بر اين دشت حاكم است . كاروان ، غارت گشته و به آتش كشيده شده است و كاروانيان ، ((اسارت )) را استقبال كرده اند؛ اسارت آزاديبخش را. اكنون غروب آن روز تيره تر از شام است و همه چيز به حال عادى بازگشته است . چكاچك شمشيرها، شيهه اسبان ، همهمه جنگاوران ، رجزخوانى قهرمانان ، طنين طبل و شيپور... همگى از صدا افتاده است . و ((واى جغدى هم نمى آيد به گوش )) و باد غروب ، از غبارهاى اين دشت ، بر پيكر شهيدان مى پاشد تا مگر پرده اى هر چند نازك بر اين جنايت و فاجعه بكشد. ولى تابنده اختر را چه مى توان كرد؟ خورشيد را مى گويم كه چهره بر اين خونها سوده و با چهره اى برافروخته و خونرنگ ، بر كوههاى باختر ايستاده و افشاگرى مى كند، تمامى خونهاى ريخته شده را جمع كرده و از افق مغرب به آسمان مى پاشد و سرتاسر افق را حناى خون مى بندد. اينك ، مغرب ، آيينه اى شده تمام قد، كه تمامى اين فاجعه هاى هولناك را و اين قساوتهاى زشت را به طور روشن نشان مى دهد و دشمن هر چه دستهاى سياهش را بر افق بالا مى برد تا سرخى افق را بپوشاند ولى افق خونين ، بيدارتر است . هر چه بر پرده هاى سياه دشمن افزوده مى شود، افق ، دامن خون آلودش را بالاتر مى برد و... بالاتر، تا هر چه بيشتر اين تجاوزى را كه به ناموس انسانيت شده است روشن و آفتابى كند و بگويد: حتى زنان و كودكان هم از تعرّض مسلحانه نظام حاكم ، مصون نمانده اند و يزيد، تمام مقررات اسلامى جهاد را زير پا گذاشته و اسلام و سرنوشت مسلمانان را به بازيچه گرفته است ،( 119) حسين كشته مى شود ولى بار سنگينى را كه بر دوش دارد به پايان مى برد. مسؤ وليتى بزرگ و فداكارى تاريخى مى بايست انجام گيرد و يك گام مثبت و تحول آفرين در اين نقطه عطف تاريخى در اين تنگناى زمانى باريكتر از مو، بود كه برداشته شود... اين مسؤ وليت انجام مى گيرد و آن گام برداشته مى شود. حسين با ((شهادت )) و زينب با ((اسارت )). اسيران آزاديبخش ، سفر پيامگزارى ((خون )) را در دشت و هامون آغاز مى كنند. ما رهسپار شهر خموشانيم شهرى كه سايه بان زده از وحشت شايد به تازيانه فريادى بيدارشان كنيم از اين غفلت در كوفه و دمشق ، بپا سازيم طوفانى از وزيدن صرصرها هر جا كه شهر خفته و تاريكيست روشن كنيم جلوه اخگرها رفتيم پيشواز اسارتها تا كاخهاى ظلم براندازيم تا در زمان قحطى حق جويان آبى به آسياب حق اندازيم زينب كه قافله سالار اسيران است ، همراه ديگر كاروانيان ، در حالى كه چتر كبود آسمان بالاى سرشان است و سينه گسترده دشت خون گرفته كربلا به زير پايشان ، رسالت خود را آغاز مى كند و او ((پيامبر)) خون هاى كربلاست . مى رود تا خلقها را بياگاهاند كه خود جاى سخن دارد، مفصل و فراوان اينان ، در بامداد اين روز، همه چيز داشتند ولى اينك در شامگاه ، هيچ ندارند، نه ! بلكه همه چيز را اكنون دارند، آينده از آن اينانست ، و حق هميشه پيروز است و ((مگر خورشيد مى ميرد؟)). ((زينب )) در به ثمر رساندن و پيروز ساختن نهضت كربلا، نقشى دارد بس بزرگ و حياتى . ((پس از آن روز، چه بسيارند آن زنها كه طفلان آشنا كردند بر صبر و شكيبايى . و ما ديديم دنيا را به زيبايى . پس از آن روز، چه بسيارند آن مردان كه ((ننگ )) زندگانى را به پاس ((نام )) بخشيدند)). سلام بر حسين ! روزى كه زاده شد و... روزى كه شهيد شد و... روزى كه زنده برانگيخته خواهد شد. پی نوشت 103- جمع شهداى آل ابى طالب در روز عاشورا، 22 نفر بودند. (مقاتل الطالبيين ، ص 95). 104- ((فتنه )) به معناى نهادن طلا در كوره آتش است تا نيك و بد آن از هم جدا شود.(مفردات راغب ). 105- به سنت همگانى و هميشگى خداوند، در مورد آزمودن و ابتلا و امتحان مردم گرويده به يك آيين بر حق ، در آيه 2 و 3 سوره عنكبوت و آيات فراوان ديگر، تصريح شده است . منتها هر كس به نحوى و هر گروهى از راهى و به شكلى ((آزمايش )) مى شوند. و البته آنكه ايمانش بيشتر و مسؤ وليتش بزرگتر و موقعيتش مهمتر، امتحانش هم سخت تر و دردناكتر و در صورت سقوط، فاجعه آميزتر است و به سخن امام باقر(عليه السّلام ): (( اِنَّما يُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ فِى الدُّنيا عَلى قَدْرِ دي نِهِ )) ، (بحار، ج 67، ص 210) و از نظر عقل و منطق هم بروز صحنه آزمايش براى شناساندن چهره ها ضرورى مى نمايد تا آنكه واقعاً و به درستى معتقد و وفادار و كارى است ، از آنكه فقط شعار حق مى دهد و خود را مؤ من جا مى زند و در مرحله عمل ، مشتش بازمى گردد، باز شناخته شود و تا كارد، هندوانه را نبرد و داخل آن را نشان ندهد نمى توان گفت كه رسيده است يا كال ، و اصلاً چه رنگى است . امتحان هندوانه همان دَم كارد است و برخورد با چاقو، آزمودن بنى اسرائيل با گوساله طلايى ساخته دست سامرى است و گروه ديگر با ناقه صالح ، بايد به جايى رسيده باشى كه حتى اسماعيلت را هم به مذبح بكشى و به قفا بخوابانى و كارد بر حلقومش كشى تا خلوص و سره بودن خود را بنمايانى : خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد والا تا آنجا كه ((حادثه )) و ((فتنه ))اى پيش نيامده است ، خيلى ها چهره مذهبى و موقعيت دينى و اجتماعى دارند و خود را در سنگر دفاع از اصالتهاى انسانى قلمداد مى كنند و شعارهاى انقلابى مى دهند، آن هم دو آتشه و كاسه از آش داغتر مى شوند و سنگ شرف و شعور، به سينه مى زنند، ولى وقتى در بوته آزمايش و كوره امتحان قرار مى گيرند و تجربه هاى عينى ، آنان را مى فشارد و ((حق )) در متن زندگى و عمل ، ملاك شناخت افراد مى شود نه در عالم ذهن و به صورت مجرد، آن وقت معلوم مى شود كه هركس چكاره است ؟ و آنكه ادعا داشته ، چند مرده حلاج است و در اين گير و دار، كلاهش تا كجاها پس معركه است ؟ و ما اين را در تاريخ بسى خوانده بوديم و در زمان خود چه پيش از انقلاب اسلامى و چه پس از پيروزى ، نيز ديديم كه وقتى مرزبندى شد، چگونه بعضيها آن طرف خندق قرار گرفتند و همدست و همداستان با احزاب مهاجم و محاصره كننده مدينه . 106- اين استغاثه و يارى طلبى ، به عبارتهاى گوناگون در كتب تاريخ و مقتل ، بيان شده است ، از جمله : (( هَلْ مِنْ ناصِرِ يَنْصُرُ ذُرِيَّتَهُ الاَطهارَ )) ، (ذريعة النجاة ، ص 129). :(( هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ )) ، (ناسخ التواريخ ، ص 224). :(( اَمامِنْ مُغي ثٍ يُغي ثُنا لِوَجْهِ اللّه ، اَما مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِاللّهِ( 6 ) )) ، (قمقام زخّار، ص 404). 107- اين به خوبى نشان مى دهد كه چگونه مردم در نظام حاكمى كه مبتنى بر جور و تعدى و جهل و هوس و خودكامگى و بازيچه و ملعبه است ، مسخ مى شوند و كارهايى از آنان سر مى زند كه جز از ابزار و آلات بى روح و بى شعور و بى اراده انتظار آن نيست و مردم در اين گونه نظامها، به پست ترين جايگاههايى كه مى توان تصورش كرد مى رسند و آلت دست بى اراده ارتجاعى ترين عناصر ضد انسانى قرار مى گيرند. 108- مقاتل الطالبيين ، ص 90. بحارالانوار، ج 45، ص 45. 109- (( اِلهى اِنْ كُنْتَ حَبَسْتَ عَنّا النَّصْرَ فَاجْعَلْهُ لِما ما هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ وَانتَقِمْ لَنا مِنَ الظّالِمينَ )) ، (مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 273). 110- اين ، مطابق نوشته : مناقب ابن شهر آشوب ، بحارالانوار، نفس المهموم ، كامل ابن اثير، ارشاد مفيد، اعلام الورى طبرسى و... است و آنچه كه در زبانها مشهور است ، يعنى اينكه امام كودك شيرخوارى را به نام ((على اصغر)) به ميدان جنگ آورد و براى او از دشمن ، درخواست آب كرد و در ميدان او را به تير زدند، در هيچ منابع تاريخى و روايى نيست و محققين درباره آن كودك شيرخوار، نظرهاى متفاوتى دارند، بنا به برخى منابع ، حسين بن على ،خودش آن كودك رادرقبركوچكى كنارخيمه هادفن كرد(ابصارالعين ،ص 24). 111- بحارالانوار، ج 45، ص 50. اعيان الشيعه ، ج 1، ص 609. تاريخ طبرى ، ج 4، ص 345. اعلام الورى ، ص 243. 112- از سى هزار تا صد هزار گفته اند. 113- حياة الامام الحسين بن على ، ج 3، ص 277. 114- (( اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ ولا تَخافُونَ يَوْمَ الْمَعادِ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنياكُمْ... )) ، (كامل ابن اثير، ج 4، ص 76. بحارالا نوار، ج 45، ص 51). 115- (( يا اَبطال الصفا، يا فُرسانَ الهيجاء... )) ، (ناسخ التواريخ ، حالات امام حسين (عليه السّلام )، ص 228). 116- قمقام زخّار، فرهاد ميرزا، ص 462. و در ((مقتل الحسين مقرم ))، ص 283، چنين آمده است :(( صَبْراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ! لا اِلهَ سِواكَ يا غِياثَ الْمُسْتَغي ثي نَ... )) ، 117- المجالس السنيّه ، سيد محسن امين ، ج 1، ص 123. 118- ((تو كلاس فشرده تاريخى ، پايان سخن ، پايان من است ، تو انتها ندارى ))، (از شعر: خط خون ، موسوى گرمارودى ). 119- براى اطلاع از نقض مقررات جنگى از سوى حكومت يزيد در ماجراى كربلا، رجوع كنيد به : انقلاب تكاملى اسلام ، جلال الدين فارسى ، ص 834، با عنوان : ((عبور از دو ميدان )). شنیدنیها دیدنیها سفر مجازی به کربلا ( پانوراما ) دانلود زیباترین تصاویر سه بعدی کربلای معلی (حرم و ضریح امام حسین ع)
|
|