| باب پنجم : رحلت پيامبر ص 1 |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | ||||||||||
| یکشنبه, 16 بهمن 1390 ساعت 15:03 | ||||||||||
صفحه 1 از 5 باب پنجم : رحلت پيامبر ص 1
- صدور فرمان حركت لشگر اسامه در آستانه رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله- هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از نزديكى زمان وفاتش آگاهى يافت ، از آن كه منافقان بر كارها مسلط شوند بيم داشت . از اين جهت پيوسته با مسلمانان در تماس بود و آنان را از فتنه پس از خويش و اختلاف با يكديگر بر حذر مى داشت و بسيار تاءكيد مى فرمود كه به سنتش پايبند و با هم اتحاد و دوستى داشته باشند. آنان را به پيروى و اطاعت از عترتش عليهم السلام تشويق مى كرد و توصيه مى نمود كه از خاندان او نگهبانى كرده ايشان را يارى دهند و در امور و مسائل دين از ايشان پيروى كنند و از اختلاف و برگشت از دين برحذر باشند. آن حضرت براى غلامش (( اسامة بن زيد )) پرچمى بست و او را به فرماندهى بر بيشتر مهاجرين و انصار تعيين فرمود و ماءموريت داد كه به محل شهادت پدرش در سرزمين روم برود. در ضمن تصميم گرفت گروهى از بزرگان مهاجر و انصار را از مدينه دور كند كه پس از مرگش در مدينه نباشند تا در رياست با هم اختلاف كنند و به سرورى بر مردم چشم طمع بدوزند. مى خواست همه چيز براى جانشينى امير مؤمنان عليه السلام آماده گردد و كسى بر سر ولايت ايشان ستيز ننمايد. به اسامة دستور داد با سپاه از مدينه خارج و به (( جرف )) برود و مردم را نيز تشويق كرد كه او را همراهى كنند و آنان را از هر گونه سرپيچى از او بر حذر داشت . در همين احوال بيمارى آن حضرت پيش آمد كه به وفات حضرتش منجر گرديد. هنگامى كه آن حضرت بيمارى را در خود احساس كرد ، دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفت و در حالى كه گروهى از مردم به دنبال ايشان حركت مى كردند ، به سوى بقيع رهسپار شد و فرمود: به من دستور داده اند كه براى اهل بقيع طلب آمرزش كنم . چون به بقيع رسيد ، فرمود: (( سلام بر شما اى اهل قبور! گوارا باد بر شما آنچه را كه به دست آورديد. فتنه ها مانند پاره هاى شب تاريك يكى پس از ديگرى فرا مى رسند. )) آنگاه لختى دراز براى ايشان طلب آمرزش كرد. سپس به امير مؤمنان عليه السلام روى كرد و فرمود: (( جبرئيل عليه السلام سالى يك بار قرآن را بر من نازل مى كرد و امسال دو مرتبه آن را بر من نازل كرده است ؛ اين بدين علت است كه اجلم فرا رسيده است . )) آنگاه فرمود: (( يا على ! خزانه هاى دنيا و زندگى جاويد در اين جهان را در مقابل بهشت بر من عرضه كردند تا يكى را برگزينم ؛ من ديدار خدا و بهشت را برگزيدم . آنگاه كه مردم ، (مرا غسل ده و) عورت مرا پوشيده دار ؛ زيرا اگر چشم كسى به آن بيفتد كور خواهد شد. پس از آن به خانه بازگشت و سه روز بيمار بود و آنگاه در حالى كه سرش بسته بود و از سمت راست به امير مؤمنان عليه السلام و از سمت چپ به فضل بن عباس تكيه كرده بود به مسجد درآمد و بالاى منبر رفت و فرمود: معاشر الناس ! قد حان منى خفوف من بين اظهركم فمن كان له عندى عدة ، فلياءتنى اعطه اياه ، و من كان له على دين فليخبرنى به . معاشر الناس ! ليس بين الله و بين احد شى ء يعطيه به خيرا او يصرف عنه به شرا الا العمل . ايها الناس ! لا يدعى مدع و لا يتمنى متمن ، و الذى بعثنى بالحق نبيا لا ينجى الا عمل مع رحمة . و لو عصيت لهويت . اللهم هل بلغت ؟ (( اى مردم ! زمان رحلت من از ميان شما نزديك شده است ؛ پس هر كس از من طلبى دارد ، بيايد تا به او بپردازم و هر كس وامى به من دارد آن را به من بگويد. اى مردم ! بين خداوند و كسى رابطه اى جز عمل و كردار وى وجود ندارد كه در مقابل آن خيرى را عطا كند يا شرى را دفع نمايد. اى مردم ! هيچ مدعى (بيجا) ادعاى رستگارى نكند و هيچ آرزومندى (به هوس) آرزوى نجات ننمايد. به خدايى كه مرا بحق به رسالت مبعوث كرد سوگند مى خورم كه هيچ چيز مگر عمل با همراهى رحمت حق ، نجات دهنده نيست و اگر من نيز گناه كنم ، از مرتبه خود تنزل خواهم كرد. خداوندا! آيا ابلاغ كردم ؟ )) آنگاه از منبر پايين آمد و در ميان مردم نمازى سبك گزارد. سپس وارد خانه اش شد. آن روز نوبت ام سلمه رضوان الله عليها بود ؛ يك روز يا دو روز در آنجا اقامت نمود. آنگاه عايشه نزد او آمد و درخواست كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خانه خود منتقل نمايد تا از او مراقبت كند و از همسران آن حضرت اجازه خواست . آن ها موافقت كردند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حجره اى كه عايشه را در آن جا داده بود منتقل شد. (551)
|
|