| مهمان خوش قول |
|
|
|
| نوشته شده توسط حسين شاهد خطيبي | |||
| سه شنبه, 19 مرداد 1389 ساعت 19:40 | |||
|
مهمان خوش قول
![]() گفت : امروز از منطقه اومده ام ، گفتم یک احوالپرسی بکنم ... خوشحال شدم و قبل از هر چیزی برای شام دعوتش کردم . او هم قبول کرد و قول داد برای شام بیاید منزل ما . خوشحالی ام دو برابر شده بود . دست بکار شدم تا شام خوبی درست کنم ... ساعت 9 شب شده بود و هنوز از مهمان ها هیچ خبری نبود . کم کم دل نگران می شدم که زنگ تلفن به صدا در آمد ، گوشی را بر داشتم ؛ آقا سید خودمان بود . پرسیدم : از آقا مهدی و دوستش چه خبر ؟ خیلی دیر کرده ان ، شام خیلی وقته حاضره . آقا سید زد تو ذوقم و گفت : فکر نکنم آقا مهدی بتونه شام بیاد منزل ما ، اما برای استراحت میاد . ناراحت شدم و گفتم : اگه قرار بود نیاد پس چرا قول داد ؟ آقا سید گفت : خوب با مسوولین شهر جلسه داشت ، شاید تا این ساعت شام را هم یک جایی خورده . ناراحتی ام چند برابر شد . پیش خودم از آقا مهدی رنجیده خاطر شدم . ساعت 10 شب را نشان می داد ، زنگ منزل به صدا در آمد ، زود در را باز کردم و چهره نورانی و صمیمی آقا مهدی توی قاب چشمانم جا گرفت . از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم . بدون هیچ صحبتی رفتم سر اصل مطلب : آقا مهدی ! چرا شام نیومدین منزل ما ، چرا بد قولی کردین ؟! بخاطر شما برای شام کوفته تبریزی حاضر کرده بودم . آقا مهدی گفت : کی گفته ما شام خوردیم ؟! زود شام رو آماده کن . با خوشحالی شام را آماده کردم و سفره را چیدم . به آقا سید گفتم : ماجرای تلفن شما چه بود ؟ شما که گفتین آقا مهدی و دوستش شام خورده ان ! گفت : آقا مهدی با مسوولین در استانداری و امام جمعه و چند جای دیگه هم جلسه داشت ، خوب من فکر کردم در برابر اصرار اونا تسلیم می شه ؛ اما آقا مهدی هیج جا زیر بار نرفت و بر حسب قولی که به شما داده بود ، آمد منزل ما شام بخوره ... گفتم : آقا مهدی ! اجر و ثواب چند سال جنگ و جهادت یک طرف ، اجر و ثواب خوش قولی امشب هم یک طرف . آن سفر آخرین باری بود که آقا مهدی به منزل ما آمد . ![]()
|
|